تبليغاتX
تك درخت

تك درخت

بايد جوانه زد!


گیرم در باورتان به خاک نشستم

وساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است

باریشه چه می کنید؟

گیرم بر سر این بام بنشسته،

در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع میزنید ..

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟

گیرم که میزنید..

گیرم که می کشید..

گیرم که می برید ..

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط تك درخت| |

گرگها خوب بدانند که در این ایل غریب..

گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز!

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند،

توی گهواره ی چوبی پسری هست هنوز!

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط تك درخت| |

جامعه یعنی من.. و تو با هم.. یعنی ما..!

یعنی تک درخت... یعنی تلخ و شیرین.. یعنی در کنار هم بودن.

یعنی به رسمیت شناختن همدیگه. یعنی با هم کنار اومدن. بدون زرایر .. بدون مهران. یعنی ایران! 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط تك درخت|

بادی وزید، شانسی خزید، زمانه چرخید و از هیچ به تنه ی ستبر درختی رسیدن. روز به روز و ساعت به ساعت رشد کردند و بالیدند و امپراطوری نا موزون قارچهای کلاه دار زشت در تنه ی درخت شکل گرفت.

ریشه و برگ نداشتن ولی ریشه و برگ درخت رو می سوزوندن. نابودش می کردن و هرچه داشت رو انگل وار می مکیدن. برگهای درخت زرد می شدن ولی در عوض قارچها کله گنده تر می شدن.

کم کم سر و صداها و حرف و حدیثهایی از گوشه و کنار به گوش می رسید که قارچها مضرن باید اونا رو از تنه ی درخت کند و ساقطشون کرد باید سم رو چنان تو چشم و چالشون پاشید که جونشون درآد!

قارچها نگران زندگی خودشون شدن. از اون بدتر که حس می کردن جدیدا درخت هم مقاومتهایی نشون می ده. اضطراب و تشویش جمع قارچهای کلاه دار رو فرا گرفت. مامان قارچها، بچه قارچها رو زیر چتر خودشون قائم می کردن. قارچ بزرگ از ترس چترش به سیاهی گراییده بود و رنگ روی بقیه هم پریده بود. قارچها تصمیم گرفتن دور هم جمع بشن و فکر چاره ای کنن.

- به نظر من باید فرار کنیم اگه بمونیم ممکنه بمیریم!

- بمیریم؟

- آره درخت نمی خواد به ما غذا بده دیگه!

- ما نمی میریم.. مگه نمی دونی؟! انگل ها نه به وجود میان و نه از بین می رن فقط از جایی به جای دیگه منتقل میشن! حتی اگه جنگل نباشه هم ما به زندگیم ادامه می دیم. ما انگلیم. آفت جون این و اون! تغییر می کنیم عوض میشیم، در تمام زمانها یکسان نیستیم. رنگ عوض می کنیم.

- خب حالا چه جوری باید باقی بمونیم؟

- یه تعداد از ما باید تغییر کنن.. در حین تغییرم ممکنه چند نفر قربانی بشن. حاضرید؟



(قارچها تغییر کردن و تونستن تا ابد روی تنه ی درخت بمونن!)



* برای تهیه ی اصل داستان از طریق پیام خصوصی اقدام فرمایید. هم اکنون در تمام فروشگاههای مجاز سرتاسر کشور!

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط تك درخت| |

به دستور مقامات قضایی آستاکباری، امتحانات مردافکن، زمانه ی غدار و روزگار ناجوانمرد از امروز تا پشت به زینی دیگر در این وبلاگ گل گرفته می شود و نویسنده به ضرب چماق سراغ تحصیل علم خواهد رفت!

(توضیح برای آی کیوهای زیر نود که صد در صد گذرشون این ورا نمیوفته: تا اطلاع ثانوی به دلیل فوت.. امم..به دلیل امتحانات وبلاگ تعطیل است. در صورت بسته بودن در نزنید. کارت شارژ هم نداریم لطفا سوال نفرمایید!)




نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط تك درخت| |

تا به حال این شعر باباطاهر به گوشتون خورده؟:

به هر شام و سحر گریم به کوهــی

که از هر دیـده جاری سازم جویی

مـو آن بـی طــالعم در بـاغ عــالـم

که گـل کـارم به جایش خـار رویی

شما چقدر این رو قبول دارید؟ اصلا قبول دارید که گاهی آدم خوبی می کنه و بدی جواب می گیره!؟


عرض دیگه ای نیست.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط تك درخت| |

یه مشت کلمه .. اهم.. واژه ی ( فارسی را پاس بداریم!) بی ربط به هم وجود داره که می خوام بهتون بدم باهاش انشا بنویسید!

خنده- هراز- زمین- نمک- کاندرا- اسب- باران- نهنگ- گلیم- مانع- عشق- قایق-  قابلمه(!)- هنگ- گرگ و میش- شور- رهایی- یوم یول(!)- لاله- هدایت- ترمز- زروان- نماهنگ- گاه- هم نوا- آزادی- یانی- ایران-  نزدیک- کلاس- سیناپس- سرما- آرامش- شب- باغ- غربت- تحصیل- لانه- هماورد- دانش- شاخه- هلال-  لبه- احمق- مانتیکور- روز – جنگ- آقاهه- چیز – جییییغ!

 

خب انشاتون رو بنویسید و بندازید تو صندوق پست به نشانی تهران- خیابان الوند.. بقیه ش رو از عمو پورنگ بپرسید!

 

از جیمز به من .. از من به : پنجره ی سیاهچالِ ‌، مقبره ی بارانی سفید، کافیه دیگه!؟

شما هم برید کلمه های سردگردان تو مغزتون رو بریزید بیرون ببینیم چی میشه!

 

و یک نکته در مورد نمایشگاه کتاب: هر سال بدتر از پارسال!

 

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط تك درخت| |